بازم اومديم سر خونه اول...يه نقيضه بر شعر ميرزاده عشقي...
خلقت بيجا
"خلقت ما از ازل يك خلقت ناجور بود
من كه خود راضي به اين خلقت نبودم زور بود!"
از همان روزي كه ذات اقدسش گل را سرشت
در ميان توده گل اندكي كافور بود
من خودم آماده خلقت نبودم اي رفيق
اين فقط تصميم بابا بود و يك دستور بود!
دائماً در فكر اينم كه چه خوب مي شد اگر
لا اقل در اين وسط مادر اجاقش كور بود!
هر كدام از قله هاي سر خوشي را سر زديم
تيز و زهر آلوده مانند ته زنبور بود
سرنوشت ما وزارتخانه ارشاد داشت
شادي و ساز و خوشي كلاً در آن سانسور بود
نور در بختم نمي يابي عزيزم هي نگرد
در شب ميلاد من مهتاب هم كم نور بود
احتمالاً من ستاره داشتم اما كمي
راه از دستان من تا آن ستاره دور بود
ساز و كار بخت ما بسته به جاي مُهر بود
مُهر را گفتم وليكن صاحبش منظور بود!
غير جاي مُهر و زخم معده امثال من
زخم هاي ديگري هم بود كه ناسور بود..
بخت ما اينگونه شد زيرا پس از ميلاد من
آن پرستاري كه من را شست مرده شور بود!
...
از ميان اين همه شغل و تجارت هاي ناب
شاعري كردن برايم اندكي مقدور بود...
|
+| نوشته شده توسط
محمدرضا ستوده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388
|