تبليغاتX
دل بریده
براده های دلم را بخوان ولی آرام...
 عشقي...

اين شعر رو تقديم مي كنم به ميرزاده عشقي...!!



آمد به دنيا يك نفر از غار عشقي

در سرزميني از گل و گلزار عشقي


اصلاً دلش راضي نبود از اين تولد

آمد به دنيا در پي اصرار عشقي!


كم كم كه شد بالغ به ندرت آشنا شد

با كاسبي كردن در اين بازار عشقي


هر كس به هر جايي رسيد از هر طريقي

دكتر ، سپهبد ، پاسبان ، سردار عشقي!


يك دوره اي جنگيدن و شور جواني

خوابيدن بر روي مين،ايثار عشقي


هي مي شنيد از اين و آن يا اينكه مي ديد

كردار آقايان فقط كردار عشقي


آزادي ايرانيان نزديك مطلق

گفتارها چون كرده ها، گفتار عشقي


هر شب صدا سيما صداقت مي كند پخش

دور از حقايق ، كاملاً اخبار عشقي!


بد بخت مادر مرده از تهديد اول

دارد فقط هي مي كند اقرار عشقي!


از شيشه ي نوشابه ها بايد بپرسيد

درباره ي آن هجمه ي اقرار عشقي! (به خاطر تكرار قافيه ببخشيد..مجبورم كردن تكرار كنم!)


يك سو هزاران مرد و زن با رنگ مخصوص

در آن طرف صادر شود رگبار عشقي!


كم مانده در اين وضعيت وقتي كه خوابيد

يك شب بيايد رويتان آوار عشقي!


الحق كه مي چسبد ببندي چشم خود را

جاري كني بر وضع خود ادرار عشقي...!

|+| نوشته شده توسط محمدرضا ستوده در یکشنبه دهم آبان 1388  |
 
به مناسبت روز دختران...


الحق كه رسيدن به تو خيلي سخت است

هر كس كه نگاهت بكند بدبخت است


الان تو مجردي، بلا شك فعلاً

خوش بخت ترين آدم دنيا تخت است!





|+| نوشته شده توسط محمدرضا ستوده در جمعه یکم آبان 1388  |
 غزل...
اين غزل در يك مجمع مسي با يك ليوان شربت آبليمو

تقديم به كسي كه دوستش دارم...


همين بيت اول نزاده تو را دوست دارم

قلم روي كاغذ نهاده تو را دوست دارم


به دور از لغاتي پر از حس و معناي مبهم

بدون تكلف،چه ساده تو را دوست دارم


به هر حالتي طاقباز و دمر يا دو زانو

نشسته...و يا ايستاده تو را دوست دارم


برايت خريدم فقط كفش طبي نه ماشين

فقط با دو پاي پياده تو را دوست دارم


و در آخرين بيت خود نكته اي را بگويم

عزيزم،گلم...فوق العاده تو را دوست دارم...

|+| نوشته شده توسط محمدرضا ستوده در جمعه هفدهم مهر 1388  |
 بدون عنوان...
بسي رنج بردم در اين سال سي    عجب سرنوشتي پر از ناقصي!


فقط رنج بردم در اين سال سي      چه خاكي!پر از كود و ناخالصي


لذا رنج بردم در اين سال سي         تحمل نديدم بدين شاخصي!


چرا رنج بردم در اين سال سي       جوابي برايش ندارم رفيق!

|+| نوشته شده توسط محمدرضا ستوده در دوشنبه سی ام شهریور 1388  |
 



...





|+| نوشته شده توسط محمدرضا ستوده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388  |
 شكواييه...
بازم اومديم سر خونه اول...

يه نقيضه بر شعر ميرزاده عشقي...

                                                خلقت بيجا


"خلقت ما از ازل يك خلقت ناجور بود

من كه خود راضي به اين خلقت نبودم زور بود!"


از همان روزي كه ذات اقدسش گل را سرشت

در ميان توده گل اندكي كافور بود


من خودم آماده خلقت نبودم اي رفيق

اين فقط تصميم بابا بود و يك دستور بود!


دائماً در فكر اينم كه چه خوب مي شد اگر

لا اقل در اين وسط مادر اجاقش كور بود!


هر كدام از قله هاي سر خوشي را سر زديم

تيز و زهر آلوده مانند ته زنبور بود


سرنوشت ما وزارتخانه ارشاد داشت

شادي و ساز و خوشي كلاً در آن سانسور بود


نور در بختم نمي يابي عزيزم هي نگرد

در شب ميلاد من مهتاب هم كم نور بود


احتمالاً من ستاره داشتم اما كمي

راه از دستان من تا آن ستاره دور بود


ساز و كار بخت ما بسته به جاي مُهر بود

مُهر را گفتم وليكن صاحبش منظور بود!


غير جاي مُهر و زخم معده امثال من

زخم هاي ديگري هم بود كه ناسور بود..


بخت ما اينگونه شد زيرا پس از ميلاد من

آن پرستاري كه من را شست مرده شور بود!

...

از ميان اين همه شغل و تجارت هاي ناب

شاعري كردن برايم اندكي مقدور بود...


|+| نوشته شده توسط محمدرضا ستوده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388  |
 
 
بالا