تبليغاتX
هل من مبارز ؟

هل من مبارز ؟


چرا با اینکه از اهل یقینن
ولی با شرم و بدبختی عجینن؟
اگر الله با مستضعفینه
چرا مستضعفین مستضعفینن..؟


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 23:27  توسط محمدرضا ستوده  | 

کودک آزاری یک دیپلمات ایرانی در استخری در برزیل

بعد انتشار این خبر توسط رسانه های دنیا افراد مختلف واکنشها و اظهار نظرهای مختلفی را ابراز داشتند.
مهم ترین این واکنشها عبارتند از :

 
سخنگوی دولت برزیل:
ما قبلاً به این دیپلمات ایرانی به خاطر به کار بردن لفظ "عمو جون" نسبت به کودکان مان هشدار داده بودیم.
رییس قوه قضاییه برزیل:
مهدکودک های اطراف سفارت ایران به مکان امن تری منتقل می شوند.
دویچه وله:
مردم برزیل در یک تظاهرات میلیونی خواستار اخته شدن دیپلمات های ایرانی شدند
وزارت امور خارجه ایران:
حرکت این دیپلمات خودجوش بوده و ارتباطی به دستگاه دیپلماسی ایران ندارد.
دیپلمات ایرانی در مصاحبه با رسانه های برزیل:
به آن کودک گفتم داخل سونا یک کفتر قرمز هست، بیا برویم تا نشانت بدهم.


برلوسکونی:

دوست دارم چند صباحی در خدمت این دیپلمات ایرانی تلمذ کنم.


والدین کودک برزیلی:

می خواهیم با فرزند این دیپلمات به استخر برویم.ما خواستار قصاص هستیم.


دیلی تلگراف:

وزارت امور خارجه برزیل جرات نکرد سفیر ایران در برزیل را فرا بخواند.


کیهان: امپریالیسم در سراشیبی سقوط
(تیتر اون گوشه بالاسمت راست:خط و نشان مردم بحرین برای آل خلیفه)

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 4:34  توسط محمدرضا ستوده  | 



توی این شهر شلوغ خوشی نمیاره دوام
معذرت می خوام یادم رفت بهتون بگم سلام
قدماتون روی تخم چشم بنده مستدام
نمی خوام قدم زنون رو مختون برم بیام
اومدم فقط یه چیز بگم برم ختم کلام
یه کم استرس دارم اما کمه بازم می خوام



یهویی خادم مردم میکنه یه اختلاس
بعدشم فلنگ و می بنده تورنتو و خلاص
این وسط،رو تختخواب دراز کشیدی بی لباس
یکی از پنجره تون میاد میگه: دیشت کجاست؟!
بهم استرس ندید من پای صندوق نمیام
یه کم استرس دارم اما کمه بازم می خوام



هفته نامه ای که خیلی دوست داری بسته میشه
دیگه اینجاهاس که ارشاد خودشم خسته میشه!
کل دنیا به یه دونه تنگه وابسته میشه
این همه دعوا که می بینی سر هسته میشه
من می ترسم از فشنگ و توپ و تانک و انهدام
یه کم استرس دارم اما کمه بازم می خوام



زنتو کنار میدون یهو ارشاد می کنن!
دم خونت سه تا بچه شیر و آزاد می کنن
یا حباب سکه رو تا خرخره باد می کنن
واسه پنچر شدنت هر کاری پا داد می کنن!
داره وضعیت برام یواش یواش میشه درام
یه کم استرس دارم اما کمه بازم می خوام



توی مالدیو یه نفر با خانواده لج میشه
این طرف سیستم بانکی ناگهان فلج میشه!
هر چی مستقیم و راست و صاف و سیخه کج میشه!
کی میگه از این ستون به اون ستون فرج میشه!
من دارم چیزهای بدبد می بینم تو خشت خام
یه کم استرس دارم اما کمه بازم می خوام




روی پشت بوم خونه ها تکاپوی پلیس
هر چیز سبزی رو که بو می کنی بوی پلیس
دخترا عسل، ولی داخل کندوی پلیس
زیر تختخوابتون کانکس نیروی پلیس!
من علی رغم چنین حضور سبز و ازدحام
یه کم استرس دارم اما کمه بازم می خوام




ولی خب شکر خدا،خدایی که محترمه
اونی که مهربونه،دموکراته یه عالمه
اختیار داده به من اما میگه:آهای پسر!
من خدای تو نباشم جای تو جهنمه!
به نظر بسه دیگه،همین بشه حسن ختام
یه کم استرس دارم اما کمه بازم می خوام...


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 22:36  توسط محمدرضا ستوده  | 


سلام.

قصدم جدایی از شبکه جوان نبود اما وقتی در جشنواره ملی 1404، در حوزه طنز رادیویی مقام کسب می کنی و دوستان و همکاران عزیزت برای تو بر روی دیوارهای شبکه فوق الذکر کاغذ تبریک نصب می کنند ولی به دستور بعضی دوستان دیگر کاغذهای تبریک را از روی دیوارها جمع می کنند،اینجاست که باید در ماندنت شک کنی و به شکت یقین.
مشتی بود از خروار...به بستن یا باز کردن مشت های دیگر نیازی نیست چرا که شان و حرمت این وبلاگ و مخاطبانش بیش از این است که بخواهد بستری برای بیان مسایل حضیضی از این دست باشد.
در رادیو عزیز هستم اما در شبکه فوق الذکر خیر.

و اما مهمان من باشید با یک ترانه...
 

دقیقاً یادمه اون شب
یه لحظه من تو رو دیدم
تا اینجاش یادمه...بعدش...
دیگه چیزی نفهمیدم...




چه خوبه وقتی باشی تو
ولی رفتی تو از پیشم
بیای دیوونه میشم باز
نیای دیوونه تر میشم




تو اینجا نیستی اما
نمی خوام دست بردارم
نباشی هم سر سفره
دوتا بشقاب می ذارم




نبودنهای تو شیشه س
منم در نقش یک سنگم
برای داشتن دستات
با دست خالی می جنگم




تو رو دیدن اگه حکمش
واسم اعدام هم باشه
بیا لطفاً ملاقاتم
می خوام این حکم اجرا شه..


پست بعدی یک شعر طنز خواهد بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 16:39  توسط محمدرضا ستوده  | 




این وبلاگ تا چند روز آینده به روز خواهد شد...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 16:34  توسط محمدرضا ستوده  | 



سلام به تمام عزیزانی که در این مدت نگران ، جویای حال و با معرفت بودند.

...و حتی کسانی که در این مدت نگران ،جویای حال و با معرفت نبودند!

از لطف بی دریغ همه شما دوستان ممنونم.

بنا به دلایلی که برای شما پوشیده است ، نیستم .اما...

تنها صداست که می ماند...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 0:27  توسط محمدرضا ستوده  |